مادربزرگم برایم از کاشان می گفت. از دارالمومنین، از شهری که مردمانش سنت و مذهب را با یکدیگر آمیخته بودند و با آن دیوارهای شهر را رنگ می زدند. رنگی که آسمان آبی شهرمان در خود جلوه می نمود. اما امروز این دودهای سیاه ... می خواهند سخن از کدامین واقعیت بگویند؟ از مادربزرگم پرسیدم به خاطر دارید اولین خیابان های شهر چه موقع احداث شدند؟
مادربزرگ که انگاری داغ دلش تازه شده باشد گفت: نه، ولی خوب به خاطر دارم که چند ده سال پیش وقتی که می خواستند چهارراه آیت الله کاشانی را بسازند تعداد ماشین های شهر به ده عدد هم نمی رسیدند. این گفته مادربزرگم بود که مرا به فکر فرو برد... یعنی این عرض خیابانی که امروزه در طول روز رفت و آمد بیش از صدها ماشین را به خود می بیند، آن روزها فقط برای عبور و مرور 10 عدد ماشین ساخته شده بوده است و پس از گذشت سالیان ، ذره ای پهن تر نشده است... وای... تصورش را بکنید.
مادربزرگم می گفت آن روزها ، هنگام غروب هر جای شهر هم که بودی صدای اذان در گوشت می پیچید. اما امروز دیگر صدایی از آن گلدسته های شهر در لابلای بوق ماشین ها رخصت شنیدن نمی یابند. شاید اگر سهراب امروز بود اینگونه می سرود:
اهل کاشانم
ولی
دود
گلوی شهرم را ورم دادست
و بوق قوطی کبریت های پرکار
رنگ از رخم پراندست..
اما به راستی علت چیست؟ چرا باید در فاصله کمتر از 200 متر حد فاصل چهارراه آیت الله کاشانی تا سه راه غزنوی و یا بهتر بگوییم چهارراه غزنوی آدم ها دو چراغ قرمز را به چشم خود ببینند.
چرا دیگر باید اجازه گردش به چپ را نداشته باشیم.
چرا باید میله های آهنی از خیابان سربرآرند و ما را که از روبروی هم می گذریم
چرا باید مجتمع های سر به فلک کشیده درست همان جایی ساخته شوند که آدم ها در هم لول می خورند.
تصور می کنید در آینده کسی خواهد توانست با ماشین در خیابان رجایی براند، نه ما سیاستی که در پیش داریم مرکز شهر را به زودی نابود خواهیم کرد. دلیلش را همه می دانیم، شک نکنید که همه دلیلش را می دانیم. حتی مادربزرگ من که سواد هم ندارد...
میم آبنوس
© کپی رایت توسط : Bidargaran:::بيدارگران:::كانون فرهنگي مسجد الحسين (ع) - مير نشانه - كاشان (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .