 امان از دل تنگ که مثل یه مدیون می خواد ادای دین ک نه. بعضی وقتاس که آدم پائیزی میشه و می خواد بباره. می خواد ترانه انشاء کنه و روحشو با آوازی به پرواز در بیاره. می خوام ببرمتون سفر. حرف از یه جای روحانی یه که توش فرشته هایی رقص شهادت رو درس میدن. یه روزی روزگاری یه نفر بود که پدرگونه جوونا رو می آورد به کلاس این معلم ها و با اونا آشناشون می کرد. اون یه نفر هم از جنس همینا بود. بله، اون بود که...
ادامه مطلب
بله، اون بود که دست ما رو گذاشت تو دست اینا. و این بهشت، ارثیه ی گرانبهائیه از اون اهورا. مرد باروت و بارون! مردی از جنس بلور! دوستی که ازش حرف می زنم و شماهام گهگاه ازش می پرسین، غریبه نیست. توی این دنیای سیاست زده که هیشکی به فکر هیشکی نیست و قدرت و ثروت چشم خیلیا رو کور کرده، اون تنها کسی بود که بعد از جنگ مجدانه تصمیم گرفته بود ما نسل سوم رو با نسل انقلاب آشتی بده. الان که توی کوچه پس کوچه های گلزار شهدا - دارالسلام کاشان - از شمیم عطر ایثار و عصاره ی معنویت ذره ای بو استشمام می کنم (اگر لیاقت داشته باشم)، از مهمون شدن به خونه های ابدی این دوستانم احساس هیچ غرابت یا رودربایستی ندارم. وقتی می آیید خوبه که نرم و آهسته بیائید، اما اینا چینی نازک تنهائی شون شکستنی نیست. چون خیلی وقته که از خیلی کسها و خیلی چیزها دل بریدن.
تا دلت بخواد رفیق پیدا کرده م: عباس شوقی، مهدی فائزی، رضا چیت سازیان، برادران موحد رستگار و البته مصطفی عبدالشاه. چرا که «مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم». عبادتگاه و امامزاده های واقعی (اسما") اینجا و اینها هستن. چه خوبه گاهی وقتا به جای نذر کردن برای دکان و دستگاههای جورواجوری که این روزا کمم نیستن، راه نزدیک کنی و یه سر پاشی بیای اینجا. یه دخیل از دلت ببندی تا ضریح روح شهیدا. با چشم بسته قدم بزنی. سبکبال شی برای پرواز و سبکبار برای رفتن. حالا دمی بایست و چشماتو باز کن. عظمت شون می گیرتت. وقتی می فهمی که اینا با چه امیدی رفتن جبهه، وقتی درک میکنی چه ایدئال ها و آرزوهایی داشتن، وقتی با زبون بی زبونی از درداشون برات میگن و از اوضاع کشور بعد از جنگ، امام و خودشون می نالن که: «درد این چیزا بیشتر از درد شیمیایی شدنه ... ». حالا که از بعضیاشون نام بردم، بذارین از یکی دیگه هم بگم. مهندس محمد جواد هاشمی. 13 سال تبعات جنگ رو تحمل کرد تا اینکه در بستر عروج شربت شهادت نوشید. این روزا سالگردشه. بازم گفته م، توی همین سایت مون. نذاشتن توی قطعه ی شهدا خاکش کنن. اصلا نمی دونم اونو با عنوان شهید قبول دارن یا نه؟ مثل شیخ حسن. اما اینم مهم نیست. مهم اینه که بعد از شهدا ما چه کردیم؟ راست گفتیم یا دروغ؟ ساختیم یا باختیم؟ با کارها و حرکتامون بیشتر معروف اشاعه دادیم یا بدتر موجب رواج منکر شدیم؟؟
دلم تنگه. تنگ به تنگنای دهانه ی قبری که این روزا اصلا بهش فکر نمی کنیم. و چه زود گذشت عمو جان! و سخت. یکی از روزهای سرد آبان 1379، بیمارستان بقیت الله تهران، طبقه چهارم. بعد از اون همه دردی که از جراحاتت کشیدی. و این چیزا رو مادربزرگ، خانمت و علی که الان کلاس پنجم ابتدائی یه و پسر باهوش و زبر و زرنگی شده خوب می فهمن ...
***
در آخر بد نیست یه قصه هم براتون تعریف کنم: جغدي روي كنگرههاي قديمي دنيا نشسته بود و زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدمهايي را ميديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل ميبندند.
جغد اما ميدانست كه سنگها ترك ميخورند، ستونها فرو ميريزند، درها ميشكنند و ديوارها خراب ميشوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابهلاي خاكروبههاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايدارياش ميخواند؛ و فكر ميكرد شايد پردههاي ضخيم دل آدمها، با ا ين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان ميكني. دوستت ندارند. ميگويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.»
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آوازخوان كنگرههاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته است.»
جغد گفت:« خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشهاي! و آن كه ميبيند و ميانديشد، به هيچ چيز دل نميبندد؛ دل نبستن سختترين و قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت، تلخ.»
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههاي دنيا ميخواند. و آن كس كه ميفهمد، ميداند آواز او پيغام خداست كه ميگويد:
« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد»
|