 امام رضا(ع) همیشه ما را به یاد یک بزرگ مرد 
می اندازد. این بار میلاد پربرکتش بهانه ای می شود برای یکی از اعضای کانون که دست به قلم شده تا بدین گونه گوشه ای از ارادتش را نشان دهد. هیچ یک از همسفران اردوهای مشهد کانون تاثیرات شگرف مصاحبت و درس آموزی از محضر با برکت او و نیز مباحث ماندگار ایشان بین نماز های ظهر و عصر اردو را فراموش نمی کنند...
روزی روزگاری یه سرزمینی بود که برای خودش ابهتی داشت. مردم این سرزمین...
ادامه مطلب
مردم این سرزمین مردمی از جنس صفا و صمیمیت بودند عشق و وفا نقل محافل اونا بود. روزگار خوشی داشتند. همه دور هم جمع بودند و از خاطرات و کردار خودشون تعریف می کردند. گذشته ها رو پاس می داشتند و به آینده عشق می ورزیدند. قدیمی ترها و ریش سفیدها عزت و احترام زیادی داشتند و جونترها برق امید و موفقیت تو چشماشون خونه کرده بود.
توی اون جمع مهربون یه دریادل بود که خیلی عاشق بود. عاشق مردم و سرزمینش عاشق تفکر و اندیشه عاشق آزادی و سبکبالی عاشق ...
همه چیز رو زیبا می دید. اصلا فقط زیبایی ها رو می دید و همیشه می خندید.
بنابه جبر روزگار در چهل بهاری که از عمرش گذشته بود ترکش هایی از جنس نامهربونی و نامرادی گوشه هایی از قلب بزرگ و مهربونش رو خراش داده بود. اما ترکش هایی هم بودند که بوی بارون و باروت می داد. هجرت پرستوهای مهاجر بوی بارون می داد و موندن... بوی باروت. با این وجود فقط می خندید. بله فقط می خندید!! می گفت اگه عاشق درد نکشه که عشق دیگه رنگی نداره.
چرخ روزگار می چرخید و روزها از پی هم می گذشت تا اینکه ...
تا اینکه اون دریادل عاشق هم دل به دریا زد و رفت.
رفتنی که به رنگ عشق بود و به مسروری بوی بارون.
ماهی های سرخ عاشق توی حوضی از اسیدن
کی می دونه که چی دیدند؟! کی می دونه چی کشیدند؟!
مدیون
|